باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

روز سنجاقکی برای مامان

امروز حالم بهتر شد صبح در حالی که زیاد دوست نداشتی بری مهد برات گنگ گفتم که کجا میریم و کارای دانشگاه رو انجام دادم و رفتم بلاخره و . . . نمی دونم دعای دوستان بود یا شعر خواجه عبداله ولی میدونم  که یکی هست که حواسش هست به بندهاش خدایا عاشقتم   سنجاقک نماد تحول   این عکس در میراث فرهنگی یزد گرفته شده متاسفانه سنجاقکه مرده بود ...
17 مهر 1391

یک نوشته با چند مخاطب

امروز سحر که بیدار شدیم و من نماز نخوندم از بابا پرسیدم چرا من گاهی اینطوری میشم بجای اینکه مسائل رو حل کنم صورت مسئله رو پاک میکنم وقتی کارای دانشگاه رو انجام نمیدم کلا کلاس نمیرم وقتی رابطم با خدا خوب نمیشه بجای صبوری کلا نمازمو تعطیل میکنم آخه چرا وقتی امروز صبح حاضر نبودی بیای مهد کودک بجای راضی کردنت بهت دروغ گفتم , منو ببخش , متنفرم از اینکه به شما دروغ بگم ولی نمیدونم وقتی بابا عجله داره که بره سر کار و باید شما رو هم ببره مهد چطور تو اون زمان کم راضیت کنم . . . خدایا آخه چرا نشونهات برام کافی نیست امروز از اون روزاست که ازخودم متنفرم , خسته ام , وقتی درگیریهام زیاد میشه اینطوری میشم و  هیچ کاری رو درست انجام نمید...
16 مهر 1391

درس اعتماد به نفس

دیشب باهم رفتیم پارک و رفتی سرسره بازی کنی یه سرسره ای بود که پله های نرده ای داشت اولش میترسیدی ازش بالا بری ولی بعدش وقتی دیدی که یه بچه کوچیکتر از خودت با زحمت تونست ازش بالا بره شما هم تلاشتو کردی و موفق شدی بعدش رفتیم یه سرسره دیگه یه نرده هایی کنارش داشت برای بچه های  بزرگتر از شما منم اومدم بهت کمک کردم که موفق شدی از اونم بالا بری و چقدر ذوق کردی وقتی دیدی تلاشت نتیجه میده .و من فهمیدم وقتی قبلا میگفتی نمیتونم و من هم اصراری نمیکردم که بیشتر تلاش کنی چه اشتباهی . . . دخترم بهت قول میدم برای تقویت اعتماد به نفست بیشتر تلاش کنم   ...
12 مهر 1391

اندر احوالات کفش نو

چند روز پیش رفتم برای باران یه کفش خریدم که  وقتی مهد میره بپوشه چون کفشای اسپورتش تقریبا کوچیک شده خلاصه یه کفش پسندیدم که خدا رو شکر نمونه غیر از صورتیشم موجود بود وقتی گرفتم دستم احساس کردم وزنش زیاده ولی فروشنده گفت تو پا اینطور احساس نمیشه بلاخره خریدم و اولین روز که رفتیم مهد پای باران کردم دیدم باران مثل ربات راه میره فکر کردم خوب یه خورده سنگینه عادی میشه تا اینکه ظهر رفتم دنبال باران دیدم بازم بد راه میره گفتم مامان درست راه برو گفت کفشم پامو درد میاره فکر کردم داره ناز میکنه الکی با کفشش ور رفتم گفتم حالا خوب شد که بچه بیچاره تائید کرد یکم بعد گفت مامان بغلم کن که منم بغلش کردم اومدم خونه کفششو از پاش...
4 مهر 1391

دنیای این روزای ما

بچه که بودیم دلمون با دیدن کارتونهای تلوزیون که اونم فقط عصرا پخش میشد خوش بود اونم با تلوزیون سیاه وسفید که اگه تکالیف مدرسمون انجام نمیدادیم از دیدنش محروم بودیم یادش بخیر با چه چیزایی دلخوش میشدیم با دختر داییم توی کمد کهنشون میرفتیم و پولدارترین پرنسس ها میشدیم , یه بطری آب و چندتا میوه می گرفتیم به خیال خودمون میرفتیم تو باغ نزدیک خونشون پیک نیک , به عروسکای ارزون و آدامس خرسی رضایت میدادیم ولی حالا بچه ها با ماشین شارژی و عروسکای که شاید اندازه خرج یک سال بچه های ندار قیمت داره فقط یک روز راضی و خوشحال اند این فقط خصوصیت بچههای الان نیست بزرگترها هم همینطورند اما دخترم این حرفا رو زدم که بگم فریب این دنیای رنگ...
23 شهريور 1391

ایده های باران

از وقتی رفتیم سینما و مادر بچه ننه رو دیده نظر داده که به قول خودش موهامو بنفش کنم                       دو روزه از مامانی و بابایی به مامان جون و بابا جون ارتقا پیدا کردیم چرا شو خودمم نمیدونم ...
21 شهريور 1391